صفحه اقتصاد –
سریال ازازیل محصولی جدید در ژانر جنایی از شبکه خانگی و پلتفرم نماوا می باشد، در این سریال بازیگرانی با بازی پیمان معادی، پریناز ایزدیار، بابک حمیدیان، علی مصفا، گوهر خیر اندیش، بهرنگ علوی، محمد بحرانی، پاشا جمالی، مریم سعادت ، پیمان معادی و … حضور دارند ، ازازیل به نویسندگی مسعود خاکباز و کارگردانی حسن فتحی و تهیه کنندگی حسن خدادادی از روز ۲۸ دی ۱۴۰۳ در روزهای جمعه هر هفته، ساعت ۰۰:۰۰ بامداد از پلتفرم نماوا پخش خواهد شد.
خلاصه قسمت دوازدهم سریال ازازیل
سالها قبل:
ماشین میاد و مرد سوار میشه و مباشر سیامک میگه اینم قولی که آقا سیامک داده بود، بهتره دست دخترت رو بگیری و از این شهر بری جوری که چشمت به چشم این خاندان نیفته، مرد میگه اونا بی ناموسی کردن من برم؟ همینکه بلایی سر اون آقازاده عیاش نیوردم باید دستمم ببوسید، دخترمو بی سیرت کرده اونوقت طلبکارید. مباشر میگه صبرکن من سیامک نیستم اون خبر نداره اما من خبردارم که رفتی از کارخونه پول دزدیدی خرج عملت کنی، منکه میدونم چهارشنبه ها با کی میشینی تو از همه چیز دخترت خبردار بودی اما به روی مبارکت نیوردی پای این کاغذها رو انگشت بزن و پولتو بگیر برو، اینم نامه استعفای تو از کارخانه است و این شهادت نامه است. بعد یه کیف پر از پول رو باز می کنه قبل از اینکه به مرد بده چندتا دسته اشو برمیداره بعنوان حق سکوت تا خبر بی عفتی دختر مرد جایی جار نزنه.
مباشر برمیگرده خونه و به سیامک میگه پدره راضی شد دخترش بچه اش رو سقط کنه.
زمان حال:
رئیس میره آسایشگاه و پیش مباشر پدر سیامک و بهش میگه نشونی اینجا رو دخترتون یعنی عروس سیامک بهم داد، مباشر میگه الان ده ساله که دخترمو ندیدمش، خود اون گفت قراره بیایید سراغم، از دختری که ۴۰ سال پیش سیامک بهش تجاوز کرد. یه چیزهایی هزارسال هم بگذره پاک نمیشه، گفت بهتون بگم من قضیه رو جمع کردم و یه پولی هم انداختم جلو پای باباهه، آخه دختره حامله شده بود اونشب اومد در خونه داد و بیدادکرد، بهش گفتم نیست و از ایران رفته کارهای دانشگاهش رو خودم انجام دادم. دختره گفت رسواتون می کنم میرم دم کارخونه هوار میزنم. بهش گفتم با پدرت معامله کردم. دختره گفت بابام دیگه نیست از این به بعد با من طرفین. منم با ماشین زدم بهش، کاش منم مثل سیامک می کشت. رئیس میگه از کجا میدونی اون سیامک روکشته، مباشر که حالش خوب نبود پشت شیشه آدمهای زیادی رو می بینه میگه اون می خواست من زجر بکشم. میشه منو بکشی و راحتم کنی. رئیس میگه اسم این دختره چیه بهم بگو. اما مباشر نمیگه و مدام تصورات خیالی وحشتناکی میاد سراغش.
شریفی و همکارهاش میان تو ساختمون مانی و دوربین هارو چک می کنند می بینن که خاموشه. گربه خانم اخوان از ساختمون میره بیرون و وارد کافه سر کوچه میشه، در واحد شوکا باز بود، اسکویی شوکا رو صدا میکنه، وقتی وارد میشه می بینه یه تابلو شکسته و داخل خونه هم دستکش و هندزفری روی میزه و شوکا نیست. شریفی مدارک استخدام پرویز رو بررسی میکنه اما چیزی پیدا نمیکنه، رد موبایلش هم تو یخچال تو اتاقش بود، وانت رو هم کوچه پشت ساختمون پیدا می کنن، در ماشین باز بود و داخلش عروسک بود. همه جای ماشین رو میگردن. از مدیر ساختمون علت نیومدن سرایدار قبلی آقای رشیدی رو می پرسن که توضیح میده.
اسکویی میره در خونه رشیدی و همسایه اش میگه نیست، ازش میپرسه کجاست میگه سرکاره، زنش سالها قبل مرده و یه پسر به اسم پدرام داره، آدرس محل کارش رو می گیرن و به محل کار آقای رشیدی میرن که تو قسمت غسالخونه آرامگاه کار می کرده. رشیدی توضیح میده که یکی مثل شیطون اومد سراغم بهم گفت اگه از فردا بری تو اون ساختمون پسرت رو با خودم می برم، گفتم خودت رو نشون بده بهم، برگشتم دیدم یه خانمی بهم زل زده، وقتی زنم مرد پدرام جنی شده بود خیلی درمونش کردم تا روبرو شدم باهاش ترسیدم دوباره مبتلا بشه.
پرویز تو واحد خانم اخوان، خانم اخوان و شوکا رو دست و دهان بسته زندونی کرده بهش میگه دهنت رو باز میکنم اما اگه صدات دربیاد گردنت رو میشکنم، ازش می پرسه یادت اومد چی شده؟ شوکا میگه من کم هواتو داشتم چرا اینکار رو می کنی؟ پرویز میگه ببخشید من دارم خفه میشم آسم دارم دکتر گفته سیگار نکشم وگرنه می میرم اما بعضی وقتها نکشم استرس منو میکشه. ۱۸۰ تومن خریدمش خارجیه اما اگه سمت خودمون میخریدم ۲۰ تومنم نمیشد، البته فکر کنم شما خیلی وقته سمته خودمون نرفتید، ۲۰ سالی میشه.
مدیر ساختمون به امیر زنگ میزنه میاد از شریفی سراغ مادرش رو می گیره، شریفی میگه اومدیم تا همینو بفهمیم، این سرایدار رو می شناختی، جمعه ها هم کار میکرد؟ مدیر ساختمون میگه هر روز اینجا بود. امیر باشنیدن این حرفها یاد حرفهای رویا میفته که تعریف می کرد گاهی خوابهای عجیبی می بینه و گفته یه روز جمعه نامادریت رو دیدم که همینطور می دوید و زیر پاش نرم شد بعد شد باتلاق و زمین اونو بلعید.
شوکا از پرویز میپرسه تو کی هستی مثل آدم حرف بزن ببینم چی می خوای؟ پرویز میگه خوبه آدم گذشته اش رو یادش نره، باید زنده بمونی و درد بکشی مثل منکه درد کشیدم، من کاوه ام همینکه خواهرشو کشتی و همه چیزش رو گرفتی و تنها ولش کردی رفتی. شوکا میگه چرا چرت و پرت میگی من کاوه رو خوب می شناسم. پرویز میگه سالها منتظر بودم تا برگردی. عجله نکن میدونی چند سال موندم. تو کل جنوب کسی رو نداشتم وسط اون همه بدبختی فقط تو دلخوشی من بودی، خانم شوکا. شوکا میگه تو کاوه نیستی تو پرویزی نذار یکی دیگه بازیت بده، تو اصلا کاوه رو می شناسی اصلا زنده است؟ پرویز میگه کاوه خود منه تو سینه منه.
امیر به شریفی میگه یه دختری بهم گفت که یه روز جمعه یه بلایی سر نامادریت میاد، فکر کنم یه ریگی تو کفشش هست، بعد ویسی که از رویا داشت رو میذاره اما فقط صدای امیر بود، شریفی میگه با خودت حرف میزنی؟ گرفتی ما رو برو بذار کارمون رو بکنیم.
شریفی دوربین های سر کوچه رو چک میکنه اما چیزی پیدا نمیکنه. گربه خانم اخوان رو می بینه کافه چی میگه مال خانم اخوانه بهش زنگ زدیم جواب نداد. شریفی مشکوک میشه به اسکویی میگه به همه نیروهای داخل ساختمون بگو واحدها رو خالی کنن جوری که همه بفهمن برن بعد یه مجوز ورود بگیر.
پرویز صدای آژیر پلیس رو میشنوه که در حال رفتن هستن، به خانم اخوان میگه ببخشید دیگه مزاحمتون شدیم، هوا تاریک شد میام میبرمش، نگران گربه ات نباش خودش برمیگرده. نترس پلیس ها نمیتونن منو بگیرن بعد به شوکا میگه بلایی که سر من آوردی سر تک تک عزیزات میارم بعد صداش تغییر میکنه و میگه با خونت قرار زمین رو تشنه تر کنی اونوقت شاید ببخشمت، بعد دوباره دهن شوکا رو می بنده.
شریفی آماده میشه تا بره داخل واحد خانم اخوان، شوکا و خانم اخوان رو پیدا میکنند، شوکا میگه پرویز فرار کرد. شریفی به همه مامورها میگه هرکسی رو دیدن اطراف و داخل ساختمون دستگیر کنند.
امیر به شوکا میگه من به مهری میگم بیاد پیشت خودم میرم جایی کار دارم. شریفی به شوکا میگه خیالش راحت باشه می گیرمش. بعد اسکویی رو دعوا میکنه که چطور از جلوت رد شد نفهمیدی؟
امیر با شوکا میرن بیرون هواخوری، امیر میگه این چه کثافتی هست توش گیر افتادیم، تو آدم دزدیدی، مادرم مرده، پدرم که یه عمر فکر میکردم پدرمه گوشه بیمارستانه. شوکا میگه من چی باید بهت می گفتم؟ امیر میگه کسی اصلا باورش میشه این همه اتفاق سر من افتاده. شوکا میگه رفتی مانی رو ببینی؟ امیر میگه آره دیدمش دلم براش ریش شد کاش من بجاش بودم. شوکا میگه خوشحالم عوض شدی مانی دلش صافه ازت می خوام بیای با ما زندگی کنی بخاطر من و مانی. امیر میگه فکر کردی من هنوز بچه ام می ترسی تنها باشم، شوکا میگه آره اما دوست دارم با هم باشیم مثل خانواده. امیر میگه باشه اما بشرطی که مهری اتاق مانی رو تا نیومده برام خالی کنه.
امیر از شوکا جدا میشه و به رویا زنگ میزنه میگه می خوام بیام پیشت، وارد ساختمون میشه سرایدار نبود ، میره واحد رویا در باز بود، اتاق نور کمی داشت اما رویا نبود، امیر با صدای بلند میگه تو نامادری منو از کجا میشناسی، اون چیزهایی که درباره خوابت گفتی همش امروز اتفاق افتاد یا راستشو میگی یا پلیسا رو میریزم اینجا، یکدفعه چنگال بزرگی کف هال میفته، امیر می ترسه و عقب میره میخوره به دیوار و…
source