صفحه اقتصاد –
سریال آبان در ژانر ملودرام، عاشقانه ساخته شده است که رضا دادویی کارگردانی این سریال را برعهده دارد، در این سریال بازیگران مطرحی چون شهاب حسینی، امین حیایی، لاله مرزبان، مینا ساداتی، بهاره کیان افشار، رحیم نوروزی و ... حضور دارند. در ادامه خلاصه داستان قسمت نهم سریال آبان را در ادامه این مطلب می خوانیم.
خلاصه داستان سریال آبان قسمت ۹
ثابت میره پیش رفیقش ، براش غذا میاره، بهش میگه چیه ول کرد رفت؟ ثابت میگه از کجا فهمیدی ؟ میگه از قیافت معلومه. تو زیادی به خودت مطمئنی کی هستی که فکر نیستی میتونی برای همه تصمیم بگیری؟ بشین سر جات زندگیت رو بکن مگه تو خدایی. ثابت میگه دلم می خواست اما نمیشه بهم گفت فریبرز دو تا راه داری یا میتونی و می سازی اون چیزی که می خوای، یا نه از همه چیز دل می کنی و میری سرتو میذاری زمین، رفیقش میگه این دنیایی که اینقدر جدی اش گرفتی فقط بازیه، به هیچ جاش هم نیست که باشی یا نباشی.
بابک میره دم زندان تا سروش که آزاد شده رو سوار کنه بیاره، بهش میگه همه کارهاتو فریبرز کرد اومدی بیرون وگرنه حالا حالا گرفتار بودی از این به بعد حواست باشه هر غلطی کنی چون داداش فریبرزی به پای اونم نوشته میشه. سروش چند باری از بابک می پرسه که هدیه رو پیدا کردی؟ بابک یه آدرس میده به سروش و میگه آدرسش اینه، اونیکه رفته دم آرایشگاه شوهر سابقش نبوده بعد میگه داری میری شر درست نکن فقط.
آبان میره تو پارکینگ هلدینگ و اونجا میشینه تا صبح بشه بره شرکت، میره شرکت همونطور بی حوصله بود که یکدفعه آلما میاد پیشش، میره بغلش می کنه میگه تو اینجا چیکار می کنی؟ کی تو رو آورد اینجا؟ آلما میگه با خاله بهار اومدم دیشب خیلی ترسیدم. آبان هم میگه منم خیلی ترسیدم. آلما میگه چرا رفتی و منو با خودت نبردی؟ بابا ناراحته کی برمیگردی خونه؟ آبان میگه بابات گفته اینا رو بپرسی؟ آلما با اصرار آبان مجبور میشه بگه آره بابا گفت. آبان میگه من اینجا خیلی کار دارم نمیتونم. بعد میره پیش بهار میگه چیه؟ بهار میگه نمیدونم چی باید بگم؟ آبان میگه اگه نمیدونی پس چرا اومدی؟ بهار میگه امیر خیلی حالش بد بود داشت می مرد. من رفته بودم پیش آلما. آبان میگه چیه باید ازت تشکر کنم؟ بهار میگه یه کار نکن بیشتر از خودم متنفر بشم، اشتباه کردم. آبان میگه نه تو اشتباه نکردی، امیر قانونا شوهر من نیست، اما بهار میگه هیچی اونطور که تو فکر می کنی نبود بگم غلط کردم خوبه . آبان میگه تو به من تعهدی نداشتی و منم ازت توقعی ندارم و ندارم، میوه ای که از درخت میفته دیگه اختیارش با شاخه نیست. آبان میره به آلما میگه بهتره بره چون کار داره و خاله بهار هم منتظرشه. ثابت میرسه و میبینه آلما با بهار داره میره، به آبان هم میگه بیاد اتاقش.
بهار با آلما میرن دادسرا چون باید به کارش میرسید، آلما رو پشت در میذاره و بهش توصیه میکنه با کسی حرف نزنه و ازشون خوراکی نگیره.
آبان به اتاق ثابت میره ، ثابت میگه چرا برگشتی؟ بهت گفته بودم بری دیگه نمیتونی برگردی؟ من همون دیشب همه چیز رو برای خودم تموم کردم طلبی ندارم میتونی بری چرا دوباره شروع کردی؟ آبان میگه چون دیگه هیچی بجز کارم ندارم. ثابت میگه دیشب که داشتی میرفتی نمیدونستی؟ آبان میگه نه نمیدونستم دیشب فهمیدم، منو از خونه ام بزور کشیدی بیرون یه نفر دیگه تو اتاق من خوابیده، همه چیزمو ازم گرفتی بچه امو شوهرمو بهترین دوستمو حتی خودمو، حالا می خوای کارمم ازم بگیری؟ ثابت بهش میگه بشینه بهش سیگار تعارف میکنه و میگه عجب می بینی ظاهرا من صلاح تو رو بهتر از خودت میدونم که شایستگی واقعیت تو این زندگی چیه ولی فکر کنم تو هنوزم نفهمیدی، آبان میگه من اگه جراتش رو داشتم و زورم به خودم میرسید همون دیشب باید رگم رو میزدم که الان نیام پیش تو این حرفها رو بشنوم، چپیدم تو سوراخی که برام ساختی تا بتونم کارم رو بکنم که بدونم هنوز زنده ام اما اشتباه می کردم، ثابت میگه آره اشتباه کردی تا وقتی که نفهمیدی کی هستی و چرا زنده ای و برای چی داری زندگی می کنی در حال اشتباهی، اینجا جای آدمهایی که در حال اشتباه هستن نیست، آبان میگه باشه پس میرم. ثابت میگه حیف شد خیلی دلم می خواست بدونی لیاقتت خیلی بیشتر از اون زندگیه که انتخاب کرده بودی، آبان میگه حق با تویه من لیاقت ندارم برای کسی کار کنم که میزنه یکی رو می کشه و میندازه گردن یکی دیگه.
حالا فهمیدی فرق تو با آدمهای توی مهمونی چیه؟ ثابت میگه هر چیزی الزاما اونطور که می بینی نیست زندگی به من حداقل اینو ثابت کرده. آبان میگه ببین منو چقدر بدبخت و بی کسم پناه آوردم به کسی که همه چیزم رو ازم گرفته، ثابت میگه عوضش چیزهایی رو بهت می خواست بده که تو خواب هم ندیدی. آبان میگه همون بهتر که تو خواب ببینم نه از دست کسی که یا قاتله، آبان می خواد بره، ثابت عصبانی میشه و داد میزنه که آزادی هرجا که دلت می خواد بری اما قبلش حتما باید با من یه جایی بیای.
امیر میره پیش بهار تا آلما رو ببره، اما آلما از صندلیش دور شده بود، نگران دنبالش می گرده و پیداش میکنه برش میداره ببره، بهار می پرسه کجا میبره؟ امیر میگه اگه می خواستم گم بشه چرا به تو سپردم؟ بعد بهش میگه دیگه ولم کن و میره.
ثابت با آبان میان پیش رفیقش و به نیکا دختر کمال میگه که پدرش تو دعوا چاقو خورده و مرده، دختر خوشحال میشه و میگه خداروشکر، آبان تعجب میکنه که چرا ناراحت نشدی؟ نیکا میگه اگه یکی به تو بگه بدبختی هات تموم شده خوشحال نمیشی، من با تموم وجودم ازش متنفر بودم. آبان ازش می پرسه دعوات می کرد؟ میزدتت ؟ دختر میگه بدتر از اینها از گفتن کارهاش چندشم میشه و می ترسم. واسه پول منو با غریبه ها میفرستاد برم چندبار فرار کردم ولی پیدام می کرد چندبار خواستم خودم رو بکشم اما نشد، نمیزاشت زن بابام رو ببینم تا به کسی بگم. آبان بهش میگه گریه نکن دیگه دستت بهش نمیرسه. آبان آدرس خونه دختر رو میگیره و سوار ماشین میشه و میره.
سروش میره پیش مانی تا بفهمه هدیه کجاست و با بهونه ای اونو می دزده.
آبان میره خونه کمال و بهش میگه میدونی شوهرت کجاست؟ من مددکارم، دخترش یه چیزهایی گفته تا نفهمم راسته یا نه نمیتونم بگم کمال کجاست. طیبه زن کمال میگه غلط کرده داره دروغ میگه. کمال هر کاری کرده بخاطر خودش کرده، صلاحش رو می خواست دخترش چی میفهمه. آبان می پرسه پدرش با رضایت دخترش این کار رو میکرد یا نه؟
آبان وقتی از همه چیز مطلع میشه برمی گرده پیش ثابت.
پدر مانی به همه جا زنگ میزنه اما ماتی رو پیدا نمی کنه، راننده سرویس هم میگه من جلوی در پیاده کردم دیگه نمیدونم کجاست.
آبان به ثابت میگه لابد خیال می کنی باید بهت حق بدم، ثابت میگه بالاخره بین بد و بدتر باید یکی رو انتخاب می کردم، آبان میگه من نمیدونم کی به تو حکم داده و اجازه داده تصمیم بگیری؟ ثابت میگه خودم حکم قانونی اش هم همین بود منتها کارهای اداری اش زیادی طول می کشید من مسیر رو کوتاه کردم. آبان عصبانی میشه میگه تو غلط کردی تو میگی یارو حقش مرگ بوده خب باشه اما کی به تو اجازه داده این کار رو بکنی؟ ثابت میگه من نکشتم. من فکر کردم اگه جریان رو بفهمی بهم افتخار می کنی. آبان میگه آخه کی به یه قاتل افتخار می کنه؟ ثابت باز هم میگه که نکشته.منصور یکم زیاده روی کرد. آبان میگه الان تو میگی حق رو بجا اوردی؟ پس حق امیر چی؟ حق اون بچه ای که منو نمیتونه پیشش ببینه یا اون زنی که دیگه شوهر نداره چی؟ اصلا چندتا زن دیگه مثل من دهن باز کنن کثافت کاری تو میزنه بیرون. ثابت داد میزنه میگه فقط یه لحظه آلما رو بذار جای نیکا می خوام بدونم خودت چیکار می کردی؟ آبان میگه شاید تنها راه حل کشتن اون نبوده. ثابت میگه به عقل من بیشتر از این نرسید.
من قلبا خوشحال نیستم از این قضیه حتی یه جورایی هم پشیمونم.
هدیه میره پیش بابک تا ببینه چیکارش داره؟ بابک میگه چرا سروش رو کاشتی؟ بابک تازه میفهمه هدیه از اینکه سروش و فریبرز برادر هستند مطلع هست. از هدیه می پرسه چرا دوباره داره به فریبرز اعتماد می کنه چیزی ازش گرفته؟ هدیه میگه لابد یه نفعی برام داشته من به تو توضیح نمیدم. بابک میگه افسار سروش دست منه به من گوش کن تا بازی رو ببری و بچسب به سروش تا همه دارایی ها برسه به تو. اما هدیه قبول نمیکنه و میگه گیریم من اینکار رو کردم تو چی گیرت میاد؟ بابک میگه هیچی اما لااقل داشته هام سر جاش می مونه. هدیه میگه تو فرض کن من از سروش گنده ترش رو دارم. بابک میگه گنده تر از اون فریبرز هست که اونم بگیر نیست. بابک تازه میفهمه چی شده میگه خوشم اومد حتما گربه گیرش کردی که گرفته به زودی میذاره تو کاسه ات چون دلش پیش یه دختری گیره. هدیه میگه نوش جونش. بابک میگه مشخصه ناراحت شدی اما به روی خودت نمیاری، این دفعه بازی دست منه دستت رو جوری بچین که نبینه بردی. هدیه میگه اون ببینه هم کاری نمیتونه بکنه. بابک میگه تو آبان رو نمیشناسی کارت رو تو دستت میزنه. پشت دست من بازی کنی بردی. هدیه میگه یادته بازی کردم تو رفتی سمت فریبرز؟ بابک میگه اونموقع مجبور بودم اون شریکم بود زندگیم وسط بود. هدیه می خواد پیاده بشه بره، بابک میگه بشینه میرسونتش شاید بهونه ای بشه گذشته ها رو از دلش در بیاره و بقول خودش همه دارایی ثابت رو بذاره سر جاش.
آبان موقع برگشت تو ماشین فریبرز خوابش میبره.
سروش با مانی میرن آبمیوه بخورن و مانی از سروش میپرسه میدونی مامانم کجاست؟ سروش میگه من فکر کردم تو میدونی.
امیر تو خونه اش مشغول آموزش زبان به شاگردهاش بود. بهار یه سری خرید می کنه میاد خونه، امیر بهش میگه چرا دوباره اومدی؟ بیا همدیگه رو نبینیم اگه یه درصد ابان برگرده دلم نمی خواد تو رو دوباره اینجا ببینه. بهار میگه نبینیم که دیشب رو یادت بره؟ اون آبانی که من امروز دیدیم هیچ وقت برنمیگرده، حتی ثابت مجبورش کنه. امیر میگه من برش میگردونم. بهار میگه یه بار مسئولیت کاری که کردی رو به عهده بگیر قبل از ازدواجت هم نمی گرفتی، همیشه ترسیدی بجای اینکه بری تو دست زنت رو بگیری بیاری رفتی داد و بیداد کردی، بهت گفتم برو قتل رو گردن بگیر نمی تونستن کاری کنن تو ترسیدی جون دوستی اون ثابت هم میدونست کیو باید بترسونه کارش انجام بشه. بهار بعد از چیدن وسایلی که خریده بود میره.
ثابت با آبان میرن رستوران موقع خوردن غذا کلید هتل رو براش میارن ، به آبان میگه برات هتل گرفتم یه مدت با خودت خلوت کنی اگه خواستی هم برگردی در خونه بروت بازه.
آبان داخل اتاق میشه یه سبد گل اونجا بود روش نوشته بود که لباس و وسایلتو برات از خونه آوردن هر چیز دیگه ای خواستی بگو انجام بشه. آبان از اتاق هتل می بینه ثابت سوار ماشینش شد و رفت…
source